۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

چراغ سبز شده بود وقتی بوی مریم هات تمام ماشین رو پر کرد

۱۳۸۷ مهر ۱۴, یکشنبه

در پشت شیشه های بزرگ عینک آفتابی جدیدم احساس امنیت بیشتری میکنم. دیگران آنقدرکه من به نگاه کردن در چشمانشان علاقه مندم به نگاه های مستقیم من علاقه ای ندارند

۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

دیشب مثل خیلی شب ها خواب های پریشان امانم را برید. آنقدر از پایم خون رفت که احساس سرما کردم

۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه

یادمان باشد

پذیرفتن به زبان ساده اما به عمل سخت تر از تمام کارهایی است که در این چند سال عمر کرده ام. فکر میکنم تمام آدمهایی که کمتر از من غر غر میکنند پذیرا بودن را پذیرفته اند. یا نوع آفرینششان این گونه است که خوشا به احوالاتشان و یا آنقدر قدرتمند هستند که به این راز بزرگ جامه عمل پوشانده اند(حتی به زور!).و باز فکر میکنم برای من سخت ترینش پذیرش خودم باشد. حداقل تا جایی که کمتر از دست خودم حرس نوش جان نکنم! پس یادمان باشد

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

سارا از کجا فهمیدی کلمه عبور من خرتو خره؟

این که نشد هر وقت دقت گرفتو هیچ گوشی دیگه نمونده بود واسه شنیدن غرغر هات بلاگت رو باز کنی و ببینی هیچ زری واسه زدن نداری و ... بیخیال همه چیز که داری میشی این یکی رو هم بیخیال شو

۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه

این تو بمیری ها از اون تو بمیری ها نیس!

در یک عصر گرم تابستونی خانوم نقره این جمله رو در حضور آقای بهنام و خانوم سفید با صدای بلند گفتند.نوع
این تو بمیری از کدوماس که دوامش خوبه! رو لابد خودش میدونه دیگه .

۱۳۸۷ مرداد ۱۱, جمعه

میشه بخونیش؟ نه خودت باید گوش کنی!


وقتی رو تخت سارا دراز کشیدی به غیر ازفکر کردن به کثافتی که از رو پشت بومشون داشت دیدت میزد میتونی به این گل و گوشه ها سرک بکشی و ...و