۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه

این تو بمیری ها از اون تو بمیری ها نیس!

در یک عصر گرم تابستونی خانوم نقره این جمله رو در حضور آقای بهنام و خانوم سفید با صدای بلند گفتند.نوع
این تو بمیری از کدوماس که دوامش خوبه! رو لابد خودش میدونه دیگه .

۱۳۸۷ مرداد ۱۱, جمعه

میشه بخونیش؟ نه خودت باید گوش کنی!


وقتی رو تخت سارا دراز کشیدی به غیر ازفکر کردن به کثافتی که از رو پشت بومشون داشت دیدت میزد میتونی به این گل و گوشه ها سرک بکشی و ...و

۱۳۸۷ مرداد ۴, جمعه

اصلا نمی خواستم از خواب پاشم. اگه دیدن رویاهای خوب قیمتی داشت هرچی داشتم و نداشتم میفروختم تا واسه این روزا م یه کم بزارم تو صندوقخونه . فکر نمی کنم احتکار رویا جرم باشه . تازه اگرم باشه اشکالی نداره وقتی تو حبس مواد بهت برسه اونجا بهشته.

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

همت غرب

کودکی که می خواست همه چیز رو از نوشتن با خودکار روی یخچال تا پاک کردن دیوارهای خونه با پاک کن و آتش زدن نی و خاک، خودش به تنهایی تجربه کنه و هر جمعه پسرهای خوش تیپ رو تو راه خونه مامانجونش از آریا شهر تا پیروزی میشمرد حالا توی اتوبان های تاریک شهرش با کله ای منگ مشغول رانندگیه و سعی میکنه به چیزی فکر کنه که بیدارش نگه داره و آدمای خواب تو ماشینو برسونه به تخت خواباشون که یاد رویاهای بچه گی هاش می افته. اون موقع ها که خیلی خوشحال تر از الان بود و هر کاری که دلش می خواست از پختن کیک گرفته تا کشیدن سیگار ، همون موقع انجام میداد، رویاهای زیادی داشت که اکثرا بعد از دیدن فیلما میساختشون و اونقدربه تمام سکانساش فکر می کرد تا همشون تکراری میشدن و دیگه هیجانی نداشتن و بعد می رفت سراغ یکی دیگه. لذت بخش ترینشون توی یه کشتی اتفاق می افتاد که آدم بدا اونو گروگان گرفته بودن و یه کاپیتان بد اخلاق خوشتیپ اونو شبا موقع خواب دید میزد. فقط همیشه نگران بود که توی این سفر طولانی حتما مامانش نگرانش میشه و برای این قضیه هنوز هم نتونسته راه حلی پیدا کنه. حتی تو رویاهایی که الان بعد از دیدن فیلما میبینه.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

امروز نوشین یه سوال مطرح کرد. « چرا هیچ وقت زبون آدم نمی پره گلوش؟ »

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه

شاخ و دم که نداره

چه قدر مسخره اس که آدم دلش بخواد بنویسه بنویسه و بنویسه، اینقد که تمام دفتراش تموم شه تا هم خیالش راحت شه که دفتراش تموم شده و هم اینکه حرفای گفتنیش رو گفته ، ولی یادش بره که دلش میخواسته بنویسه بنویسه و بنویسه.
اما از اونجایی که اتفاق های مسخره واسه ی ما زیاد میافته خوب این یکی هم افتاد.
اون موقعی که توی خیابون بودم و تصمیم گرفتم وقتی رسیدم خونه فقط بشینم و بنویسم، داشتم می ترکیدم. حرف هایی که باید خودم به خودم میگفتم اینقدر دلم رو فشار میدادن که گاهی حتی احساس اسهال بهم دست میداد. اما خوب متاسفانه انگار به ترکیدن هم عادت کردیم، چون وقتی رسیدیم خونه یادمون رفت.
علاوه بر ترکیدن انگار دلم کمی هم گرفته به نظر میرسید. شاید از دست کارهایی که توی لیست انتظار جا خشک کردن به ستوه اومده. و یا شاید هم از اینکه حتی در نوشتن توی وبلاگ خودش هم تنبلی میکنه.
خلاصه که توی همون شب که نفهمیدم چم بود دوباره این توهم بهم دست داد که همه دارن خوشحال زندگی می کنن الا من. و همین باعث شد که من نوشتنم رو عقب بندازم ، البته آگاه هستم که این کار رو باید هر چه سریعتر انجام بدم تا شاید بتونم از ترکیدن زودرس جلو گیری کنم. تو سرم مثل بازار مس گراس...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

سارا و بابک که تنها کسایی هستین که وبلاگ من رو میخونین ، من حال زندگی ندارم . فقط حال دارم پازل درست کنم و برم تاناکورا و دفتر خاطرات یکی رو دزدکی بخونم. همین.