۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

جمعه2/4/1384

آدم ها وارد زندگیت میشن. کسی برای اومدنش ازت اجازه نمی گیره.همونطور که تو برای قدم گذاشتن توی زندگی اونها اجازه نمی گیری. همیشه همه ی چیزهایی که آروم اتفاق می افتن یک روزی تو رو متعجب می کنن. اما اون روز که به خودت می یای شاید دیگه دیر شده باشه. می تونی خیلی چیزها رو پیش بینی کنی. اما خب فکر کنم که این خصوصیت تمام آدم ها باشه که می خوان همه چیز رو تجربه کنن.شاید بارها. البته هر اتفاق فقط یک بار تجربه می شه، چون تجربه بعدی مطمینا با اون یکی زمین تا آسمون فرق داره. من هم به خاطر تشابهات کوچیک شانس این تجربه ها رو نه از خودم می گیرم نه از دیگران.

۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

چراغ سبز شده بود وقتی بوی مریم هات تمام ماشین رو پر کرد

۱۳۸۷ مهر ۱۴, یکشنبه

در پشت شیشه های بزرگ عینک آفتابی جدیدم احساس امنیت بیشتری میکنم. دیگران آنقدرکه من به نگاه کردن در چشمانشان علاقه مندم به نگاه های مستقیم من علاقه ای ندارند

۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

دیشب مثل خیلی شب ها خواب های پریشان امانم را برید. آنقدر از پایم خون رفت که احساس سرما کردم

۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه

یادمان باشد

پذیرفتن به زبان ساده اما به عمل سخت تر از تمام کارهایی است که در این چند سال عمر کرده ام. فکر میکنم تمام آدمهایی که کمتر از من غر غر میکنند پذیرا بودن را پذیرفته اند. یا نوع آفرینششان این گونه است که خوشا به احوالاتشان و یا آنقدر قدرتمند هستند که به این راز بزرگ جامه عمل پوشانده اند(حتی به زور!).و باز فکر میکنم برای من سخت ترینش پذیرش خودم باشد. حداقل تا جایی که کمتر از دست خودم حرس نوش جان نکنم! پس یادمان باشد

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

سارا از کجا فهمیدی کلمه عبور من خرتو خره؟

این که نشد هر وقت دقت گرفتو هیچ گوشی دیگه نمونده بود واسه شنیدن غرغر هات بلاگت رو باز کنی و ببینی هیچ زری واسه زدن نداری و ... بیخیال همه چیز که داری میشی این یکی رو هم بیخیال شو

۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه

این تو بمیری ها از اون تو بمیری ها نیس!

در یک عصر گرم تابستونی خانوم نقره این جمله رو در حضور آقای بهنام و خانوم سفید با صدای بلند گفتند.نوع
این تو بمیری از کدوماس که دوامش خوبه! رو لابد خودش میدونه دیگه .