۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه
۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه
۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه
چند روز پیش
آدم هایی که روبروی ما ساز می زدن همه لباس های رنگی تن کرده بودن. اما مردی که کنار من نشسته بود بلوزی خاکستری تنش بود. نه رنگِ امروزش ، رنگِ دیروز هاش.این رو من نمی گم. بازگشتِ نگاه های مهربونش میگن. مردی که بوی سیگار تا عمق وجودش رفته. اما... اما دوباره خودش رو باور کرده. و من رو . محبت پنهانی و خجالت پنهانی ترش جای تمام بغض های گذشتم رو گرفت. دوستش دارم . قدِ بچگیهام.
۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه
جمعه2/4/1384
آدم ها وارد زندگیت میشن. کسی برای اومدنش ازت اجازه نمی گیره.همونطور که تو برای قدم گذاشتن توی زندگی اونها اجازه نمی گیری. همیشه همه ی چیزهایی که آروم اتفاق می افتن یک روزی تو رو متعجب می کنن. اما اون روز که به خودت می یای شاید دیگه دیر شده باشه. می تونی خیلی چیزها رو پیش بینی کنی. اما خب فکر کنم که این خصوصیت تمام آدم ها باشه که می خوان همه چیز رو تجربه کنن.شاید بارها. البته هر اتفاق فقط یک بار تجربه می شه، چون تجربه بعدی مطمینا با اون یکی زمین تا آسمون فرق داره. من هم به خاطر تشابهات کوچیک شانس این تجربه ها رو نه از خودم می گیرم نه از دیگران.
اشتراک در:
پستها (Atom)