۱۳۸۸ آبان ۱۹, سهشنبه
۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه
۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه
وقتی چندین روزه که فقط به درست بودن یا نبودن چیزهایی که قبلا درست میدونستمشون فکر می کنم، به ارزش هایی که حاضریم براشون زندگیمون رو به بدترین شکل ممکن بگذرونیم،به ارزش هایی که زندگی ها رو به بی ارزش ترین چیز تبدیل می کنه، به ته راه هایی که توش قدم گذاشتم، به ته راه هایی که خیلی ها خیلی قبل تر ها توش قدم گذاشته بودن، به عدم قطعیت هیچ چیز حتی چیزی که روزی بهش ایمان داشتم، به اطمینانی که هیچ جا پیداش نمی کنم، به اینکه چیزی نیست که تا تهش رو بدونم حتی خودم، به اتفاق هایی که هیچ کس دلیلش رو نمی دونه، به جنگی که نمیدونم از کجا شروع می شه، به هزینه هایی که خیلی راحت این روزها حرفشو می زنم، به افق نا معلومی که این روزها مشترکات ما شده، به بودنم که مثل عروسک خیمه شب بازی ِ و با قوانین بیشمار طبیعت که هر روز میخوره تو صورتش به این طرف واون طرف پرت میشه،به نظرهای که دیگه نمیدونمشون، ده، به دنیام و به مردهاش که با تصورات بچه گیم زمین تا آسمون فاصله دارن...
به همه اینا که فکر میکنم اونقدر تو دلم رخت می شورن که معدم جم می شه و دولا به تخت کنج دیوارم پناه میبرم و پایان نامه و ارتباط 6 و تمام قول هایی که داده بودم رو به گور پدرشون میسپرم.
به همه اینا که فکر میکنم اونقدر تو دلم رخت می شورن که معدم جم می شه و دولا به تخت کنج دیوارم پناه میبرم و پایان نامه و ارتباط 6 و تمام قول هایی که داده بودم رو به گور پدرشون میسپرم.
۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه
۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه
نمی خوای بی خیال وزین و متفاوت نوشتن شی؟ نمی خوای بی خیال نوشتن پست هایی شی که به بریدن کف خوانندگان بیانجامد؟ به درک!
این دفه گفتم تو روح هرکی که بترس از نوشتن و ابراز کردن.
توم جنگِ. گاهی در معرض انفجارم و گاهی مثل شکست خورده ها نا امید وبی تفاوت. گاهی ا.ن های زندگیم نطق می کنند و میرینن به تمام وجودم . گاهی اغتشاش می کنم گاهی کز می کنم در کنج خلوتم میشینم های های به گریه. گاهی از داشتن این همه یار که مثل من گه گیجه تمام وجودشون رو گرفته ، دلگرم میشم و گاهی از اینکه درد مشترکمون دامن گیرشده مثل ریگ میترسم. بلاتکلیفی بد دردیه . بد.
اما هستم. هنوز هستم و مینوسیم و فکر می کنم و به گ.. میرم!
این دفه گفتم تو روح هرکی که بترس از نوشتن و ابراز کردن.
توم جنگِ. گاهی در معرض انفجارم و گاهی مثل شکست خورده ها نا امید وبی تفاوت. گاهی ا.ن های زندگیم نطق می کنند و میرینن به تمام وجودم . گاهی اغتشاش می کنم گاهی کز می کنم در کنج خلوتم میشینم های های به گریه. گاهی از داشتن این همه یار که مثل من گه گیجه تمام وجودشون رو گرفته ، دلگرم میشم و گاهی از اینکه درد مشترکمون دامن گیرشده مثل ریگ میترسم. بلاتکلیفی بد دردیه . بد.
اما هستم. هنوز هستم و مینوسیم و فکر می کنم و به گ.. میرم!
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه
نه عموجان. من همین گلدان کوچکم را بسیار دوست می دارم. شما میگین: مثل علف میمونه که هرجا رشد می کنه و جواهر اون گیاهی که باید حسابی مواظبش باشی. اما من که ار افاده های روز و شب آدم ها اشکم دراومده می گم: ناز شصتش که همه جا و همه جوره هست و برگ میده.
الماس های فلان قیراطی و فیروزه های بی رگه ارزانی سیاست مداران و ثروتمندان. من را سنگ ها و صدف های کنار دریا و میوه های کاج و بلوط و هسته های ازگیل و گلدانی که همیشه برگ میدهد بس. آرامیدن در آغوش این همه را بیشتر می خواهم تا نگرانی شل شدن پایه های انگشتری جواهر نشان را.
نه.
گاوصندوق من تمام اتاقم و تمام جنگل ها و تمام ساحل ها و جواهرم گلدانی که شاید همه ادم ها مثل آن را دارند.
۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه




نمیدانم در جوابِ" عید خوش گذشت؟" هاچه بگویم.
زمان زلزله ی بم فقط عکس دیده بودم و فیلم، اما امروز که پنج سال از آن اتفاق میگذرد فقط هجوم مردم و امداد کننده ها و انباشته ی مردگان را از آن فیلم ها کم میبینم و گر نه شهر تقریبا همان شهر است.
شب که وارد بم شدیم آنجا را بسیار دلباز تر از شهر خاموش کرمان یافتم.اما به قول زهرا خانم نخل های سرِ پا وجه ی شهر گونه ی این ویرانه را حفظ کرده اند. صبح که شد پرسه زدن ها را از گورستان شروع کردیم. سنگ قبرهای بزرگ که عکسهای خانوادگی بر آنها حک شده بود بیشتر مرا به یاد آلبوم های خانوادگی می انداخت تا سنگ قبر. و زمینی بزرگ، مسطح و خاکی، بدون هیچ سنگی. قبر دسته جمعی. ایرج بسطامی نیز گوشه ای آرام ،آرمیده بود.
اما شهرو اما آنهایی که زلزله را دیدند. همه ویران.
دیگر گفتن جفای دولتمردان به این ستم دیدگان طبیعت تازگی ندارد.تعریف پتو ها و چادرهای آمریکایی و تن ها و شامپو های تاریخ مصرف گذشته ایرانی، داستان دزدان هموطن و ناله های آنانی که زیر آوار بودند وامداد گرانی که در فرودگاه به زور میخواستند با آن سگ های تربیت شده ی نجسشان وارد ایران شوند.
نخلهای سوخته، مخروبه های بی وارث، کسب و کارِ کانِکسی. کدام یک از اینها مجال خوشی به بمی ها یا ما که در بم بودیم میدهد؟
و من در تعجبم آنهایی که پس از زلزله به این شهر مهاجرت کردند و خود را بمی جا زدند( تقریبا به تعداد کشته شدگان!) پیش از این در کجا زندگی می کردند که شهر زلزله زده بم را فرصتی یافتند برای بهتر زندگی کردن!راست میگویند آقایان! ما با این همه تجربه موفقیت آمیز باید ستاد باز سازی غزه راه بیاندازیم. باید به این خارجی ها بفهمانیم اگر در شهری مدرسه ساختید توقع نداشته باشید اجازه دهند نشانی از خود بر جای گذارید. باید یادشان دهیم چگونه میتوان با اجبارِ ساختن نما و سقف ساختمان پیش از داخل آن میتوان پزِ بازسازی کامل روستا ها را داد. اصلا باید به همه نشان دهیم با 9 میلیون و پانصد هزار تومان چگونه میتوان خانه ای نه تنها زیبا بلکه ضد زلزله ساخت.
زمان زلزله ی بم فقط عکس دیده بودم و فیلم، اما امروز که پنج سال از آن اتفاق میگذرد فقط هجوم مردم و امداد کننده ها و انباشته ی مردگان را از آن فیلم ها کم میبینم و گر نه شهر تقریبا همان شهر است.
شب که وارد بم شدیم آنجا را بسیار دلباز تر از شهر خاموش کرمان یافتم.اما به قول زهرا خانم نخل های سرِ پا وجه ی شهر گونه ی این ویرانه را حفظ کرده اند. صبح که شد پرسه زدن ها را از گورستان شروع کردیم. سنگ قبرهای بزرگ که عکسهای خانوادگی بر آنها حک شده بود بیشتر مرا به یاد آلبوم های خانوادگی می انداخت تا سنگ قبر. و زمینی بزرگ، مسطح و خاکی، بدون هیچ سنگی. قبر دسته جمعی. ایرج بسطامی نیز گوشه ای آرام ،آرمیده بود.
اما شهرو اما آنهایی که زلزله را دیدند. همه ویران.
دیگر گفتن جفای دولتمردان به این ستم دیدگان طبیعت تازگی ندارد.تعریف پتو ها و چادرهای آمریکایی و تن ها و شامپو های تاریخ مصرف گذشته ایرانی، داستان دزدان هموطن و ناله های آنانی که زیر آوار بودند وامداد گرانی که در فرودگاه به زور میخواستند با آن سگ های تربیت شده ی نجسشان وارد ایران شوند.
نخلهای سوخته، مخروبه های بی وارث، کسب و کارِ کانِکسی. کدام یک از اینها مجال خوشی به بمی ها یا ما که در بم بودیم میدهد؟
و من در تعجبم آنهایی که پس از زلزله به این شهر مهاجرت کردند و خود را بمی جا زدند( تقریبا به تعداد کشته شدگان!) پیش از این در کجا زندگی می کردند که شهر زلزله زده بم را فرصتی یافتند برای بهتر زندگی کردن!راست میگویند آقایان! ما با این همه تجربه موفقیت آمیز باید ستاد باز سازی غزه راه بیاندازیم. باید به این خارجی ها بفهمانیم اگر در شهری مدرسه ساختید توقع نداشته باشید اجازه دهند نشانی از خود بر جای گذارید. باید یادشان دهیم چگونه میتوان با اجبارِ ساختن نما و سقف ساختمان پیش از داخل آن میتوان پزِ بازسازی کامل روستا ها را داد. اصلا باید به همه نشان دهیم با 9 میلیون و پانصد هزار تومان چگونه میتوان خانه ای نه تنها زیبا بلکه ضد زلزله ساخت.
اشتراک در:
پستها (Atom)