خیلی عجیب غریبه! نمی دونم اینا به هم ربط دارن یا من ربطشون می دم! بیرون و می گم با تو رو. دقیقا زمانی که اون بیرون جنگ بود و بگیر و ببند و هیچ کسی خواب آروم نداشت زندگی من هم همینطور بود. تمام رابطه ها، کارها، پایان نامه و ذهنم انگار می خواست منفجر شه از این همه آشوب و دلم دائما شور بود ! شور...
اما کم کم همه چیز چه اون بیرون چه این تو آروم تر شده! همه جا خلوت تر شده! اما ذهنم حالا پر شده از این که خب که چی؟! و دلم پر از دلتنگی...
و میدونم این ها پایان هیچ ماجرایی نیست.
۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه
تازه گی ها سخت تر میگذرانم این لحظات ناب جوانی را!
خیبان ها تداعی ترس و فرارند، از نت و خبر هایش هم هراسانم. وبلاگ های دوستان، گپ هایمان در کافه ها، هیچ کدام دیگر وقت گذرانی های آرام نیست. همه این استرس دیر آشنا را باز بر میگرداند. خسته ام اما نه مثل شش ماه پیش! خسته ام از نشدین حتی یک خبر خوش. همه به گونه ای نیستند. یا در درگیریهای رفتن گمشان می کنم یا در دنیای پر هیاهوی خبرهای بد یا در افکار و سوالات و ترس های آینده.
پیک هم که میزنیم پیاپی میگرییم ،با دلیل و بی دلیل!
خیبان ها تداعی ترس و فرارند، از نت و خبر هایش هم هراسانم. وبلاگ های دوستان، گپ هایمان در کافه ها، هیچ کدام دیگر وقت گذرانی های آرام نیست. همه این استرس دیر آشنا را باز بر میگرداند. خسته ام اما نه مثل شش ماه پیش! خسته ام از نشدین حتی یک خبر خوش. همه به گونه ای نیستند. یا در درگیریهای رفتن گمشان می کنم یا در دنیای پر هیاهوی خبرهای بد یا در افکار و سوالات و ترس های آینده.
پیک هم که میزنیم پیاپی میگرییم ،با دلیل و بی دلیل!
۱۳۸۸ دی ۴, جمعه
نیاز به قدم زدن با آنهایی که نمیشناسمشان و ترس از نزدیک شدن به آنها، نیاز به نفس کشیدن در جایی که نمیشناسم و ترس ِ غم ِ دوری از آنهایی که دوستشان دارم، نگرانی های آینده ای که تصوری از آن ندارم و نگرانی آینده هایی بسیار بزرگتر از زندگی کوچک ِ من...
همه اینها آشوبی در دلم می سازد که شاید این تکه کچ ِ سفید ِ خط دار مرحمی برش باشد!
و شاید هم نسخه عمو علی را برگزینم.
هر صبح یک لیوان شراب!
همه اینها آشوبی در دلم می سازد که شاید این تکه کچ ِ سفید ِ خط دار مرحمی برش باشد!
و شاید هم نسخه عمو علی را برگزینم.
هر صبح یک لیوان شراب!
۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه
ساختمان های روبرویم هر روز مرا از افق دورتر می کنند.
ساختمان ها قد می کشند،
به من نزدیک می شوند،
مثل من و او که به هم نزدیک شدیم،
تا از هم گذشتیم،
پشتمان به هم شد.
نکند به خود آیم و ببینم پشت به افق ام ایستاده ام!
نکند به خود آیم و ببینم در یکی از همین ساختمان های بلند نفس می کشم!
که من از بلندی نمی ترسم،
از پایه های سست می ترسم،
از زیر بنا های محکوم به حکم ِ شهردار.
نکند به خود آیم و ببینم پنچره ام کوچک شده!
کوچک به اندازه ی فاصله ی دو تیرآهن.
ساختمان ها قد می کشند،
به من نزدیک می شوند،
مثل من و او که به هم نزدیک شدیم،
تا از هم گذشتیم،
پشتمان به هم شد.
نکند به خود آیم و ببینم پشت به افق ام ایستاده ام!
نکند به خود آیم و ببینم در یکی از همین ساختمان های بلند نفس می کشم!
که من از بلندی نمی ترسم،
از پایه های سست می ترسم،
از زیر بنا های محکوم به حکم ِ شهردار.
نکند به خود آیم و ببینم پنچره ام کوچک شده!
کوچک به اندازه ی فاصله ی دو تیرآهن.
۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه
۱۳۸۸ آبان ۱۹, سهشنبه
۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)