۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

نه عموجان. من همین گلدان کوچکم را بسیار دوست می دارم. شما میگین: مثل علف میمونه که هرجا رشد می کنه و جواهر اون گیاهی که باید حسابی مواظبش باشی. اما من که ار افاده های روز و شب آدم ها اشکم دراومده می گم: ناز شصتش که همه جا و همه جوره هست و برگ میده.

الماس های فلان قیراطی و فیروزه های بی رگه ارزانی سیاست مداران و ثروتمندان. من را سنگ ها و صدف های کنار دریا و میوه های کاج و بلوط و هسته های ازگیل و گلدانی که همیشه برگ میدهد بس. آرامیدن در آغوش این همه را بیشتر می خواهم تا نگرانی شل شدن پایه های انگشتری جواهر نشان را.

نه.

گاوصندوق من تمام اتاقم و تمام جنگل ها و تمام ساحل ها و جواهرم گلدانی که شاید همه ادم ها مثل آن را دارند.


۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه











نمیدانم در جوابِ" عید خوش گذشت؟" هاچه بگویم.
زمان زلزله ی بم فقط عکس دیده بودم و فیلم، اما امروز که پنج سال از آن اتفاق میگذرد فقط هجوم مردم و امداد کننده ها و انباشته ی مردگان را از آن فیلم ها کم میبینم و گر نه شهر تقریبا همان شهر است.
شب که وارد بم شدیم آنجا را بسیار دلباز تر از شهر خاموش کرمان یافتم.اما به قول زهرا خانم نخل های سرِ پا وجه ی شهر گونه ی این ویرانه را حفظ کرده اند. صبح که شد پرسه زدن ها را از گورستان شروع کردیم. سنگ قبرهای بزرگ که عکسهای خانوادگی بر آنها حک شده بود بیشتر مرا به یاد آلبوم های خانوادگی می انداخت تا سنگ قبر. و زمینی بزرگ، مسطح و خاکی، بدون هیچ سنگی. قبر دسته جمعی. ایرج بسطامی نیز گوشه ای آرام ،آرمیده بود.
اما شهرو اما آنهایی که زلزله را دیدند. همه ویران.
دیگر گفتن جفای دولتمردان به این ستم دیدگان طبیعت تازگی ندارد.تعریف پتو ها و چادرهای آمریکایی و تن ها و شامپو های تاریخ مصرف گذشته ایرانی، داستان دزدان هموطن و ناله های آنانی که زیر آوار بودند وامداد گرانی که در فرودگاه به زور میخواستند با آن سگ های تربیت شده ی نجسشان وارد ایران شوند.
نخلهای سوخته، مخروبه های بی وارث، کسب و کارِ کانِکسی. کدام یک از اینها مجال خوشی به بمی ها یا ما که در بم بودیم میدهد؟
و من در تعجبم آنهایی که پس از زلزله به این شهر مهاجرت کردند و خود را بمی جا زدند( تقریبا به تعداد کشته شدگان!) پیش از این در کجا زندگی می کردند که شهر زلزله زده بم را فرصتی یافتند برای بهتر زندگی کردن!راست میگویند آقایان! ما با این همه تجربه موفقیت آمیز باید ستاد باز سازی غزه راه بیاندازیم. باید به این خارجی ها بفهمانیم اگر در شهری مدرسه ساختید توقع نداشته باشید اجازه دهند نشانی از خود بر جای گذارید. باید یادشان دهیم چگونه میتوان با اجبارِ ساختن نما و سقف ساختمان پیش از داخل آن میتوان پزِ بازسازی کامل روستا ها را داد. اصلا باید به همه نشان دهیم با 9 میلیون و پانصد هزار تومان چگونه میتوان خانه ای نه تنها زیبا بلکه ضد زلزله ساخت.

۱۳۸۷ اسفند ۱۰, شنبه

نمی نوشتم چون نمی خواستم ببینم. دیگه قدم های مورچه ای هیچ دردی رو دوا نمی کنه. نمیدونم تاریخ انقضای همه چی یهو تموم شد یا تموم شده بود و من خر نمیدیدم. نمی نوشتم چون میترسیدم. الان هم میترسم. خدا میدونه همین الانم چه چیزایی میاد تو کلم و فلانشو ندارم که بنویسمشون. آخ که چقدر همین بغضای مسخره جلوی حرف زدنم رو گرفته. میخوام یه قدم فیلی بردارم اما انگار مدت هاست دارم سعی میکنم دقیقا بفهمم فاصله پام تا پاش چقدره.میدونم. همه حرفایی رو که هر کی بخواد بهم بگه رو میدونم. به گذشت زمان امیدوار بودم. اما فقط داره منو ضعیف تر میکنه. اصلا دلم نمی خواد حتی دیگه با خودم هم این حرفا رو تکرار کنم چه برسه با اون. البته من میدونم اون یه بهانس. تکلیف من با خودمم معلوم نیست.یا شایدم اگه این گره باز میشد… نمیدونم. دیگه نمیفهمم. دقیقا زندگیم شده مثل لاس زدن با یه گوله نخ که نه سرش معلومه نه تهش نه هیچ جای کوفتی دیگش

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

باشه.گیجی خیلی هم خوبه.خیلی هم یعنی خواب نیستی و ...ولی نگفتی تا کی؟

۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه

د"...دو سال با هم دوست بودیم. اون خیلی وقتها سرش رو میزاشت رو شونه ی من و از دست همه گریه می کرد. وقتی متقاعدش کردم سرش رو از روی شونم برداره با هم ازدواج کردیم."د

۱۳۸۷ آبان ۲۶, یکشنبه

بعضی جمله ها ی تو فیلما خوب یادم میمونه." بهتره هر چیزی رو به اسم خودش بخونی "0

۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

چند روز پیش

آدم هایی که روبروی ما ساز می زدن همه لباس های رنگی تن کرده بودن. اما مردی که کنار من نشسته بود بلوزی خاکستری تنش بود. نه رنگِ امروزش ، رنگِ دیروز هاش.این رو من نمی گم. بازگشتِ نگاه های مهربونش میگن. مردی که بوی سیگار تا عمق وجودش رفته. اما... اما دوباره خودش رو باور کرده. و من رو . محبت پنهانی و خجالت پنهانی ترش جای تمام بغض های گذشتم رو گرفت. دوستش دارم . قدِ بچگیهام.